شبی در خواب بودم چشم وا شد
برایم راز دلها بر ملا شد
بدیدم مردمانی عدل گستر
که در ظاهر حضر دارند از شر
چنان دیوان درونی تیره دارند
ز بدکاری یمی در سینه دارند
برونی چون قمر رخشان و پر نور
درونی چون سیاهی ته گور
همانانی که بر مردم امینند
به ظاهر نیک مردانی کریمند
چنان گرگان جماعت می درانند
به پستی از خدا شرمی ندارند
همانانی که دایم در نمازند
گهی در سجده و گه در نیازند
ریا در کارشان بیداد می کرد
تمام دینشان بر باد می کرد
ولی آنان که در میخانه بودند
گهی مست و گهی دیوانه بودند
به حق دیوانگان یار بودند
به دنیا مردمی دیندار بودند
به حق در دار دنیا کور هستیم
به غفلت از حقیقت دور هستیم
فروردین79

صفحه قبل 1 صفحه بعد